[ شمال همینجاست..]
کاش می دانستی
پستانداران را دوست دارم
کشیده شدن ران ...ها....
چقدر برایم جذابند
روسریت را تکان نده
ناخدای پیر نیستم
امروز هم که دریا آبی نبود
ویک موج بلند از موهایت سیاه کرد
زندگیم را
از گردنی های گردنت بالا کشیدم تا
سرخی لبهایت باغهای نیشابور
از کفش هایت صدای قطار می شنوم
چمدانت را نبند
بگذار حرفهایم را درآن بریزم
شده ام ابر
شده ام رود
انتهای این باریدن دریاست
شمال همینجاست
کنار شانه هایم
هم برف دارد وُهم باران
دریا پیراهنت را سیاه نپوش
سیل شمال را خواهد برد
|
+| نوشته شده توسط
حسین دیلم کتولی . در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
|